سيد مهدي حجازي ( مترجم : حجازي و خسروشاهي )
69
درر الأخبار من بحار الأنوار ( فارسي )
عبد الله ديصانى از من مسأله مشكلى پرسيده كه در جواب آن بر كسى جز خدا وتو اعتماد واطمينان ندارم . امام صادق عليه السّلام فرمود : از چه چيزى پرسيده ؟ پس عرض كرد كه چنين وچنان به من گفته . امام صادق عليه السّلام فرمود : اى هشام ! چند حواس دارى ؟ گفت پنج حواس . فرمود : كداميك از آنها كوچكتر است ؟ عرض كرد مردمك چشم . فرمود كه : اندازه اش چقدر است ؟ گفت : مثل دانه عدسى يا كمتر از آن . پس حضرت فرمود : اى هشام ! بنگر به رو به رو وبالاى سرت وبگو چه مىبينى ؟ گفت : آسمان وزمين وخانهها وقصرها وخاك وكوهها ونهرها را مىبينم . حضرت فرمود : آن كس كه قدرت دارد كه آنچه تو آن را مىبينى در چيزى بقدر دانه عدسى يا كوچكتر از آن جاى دهد قادر است كه همه دنيا را در تخم مرغى داخل كند ودنيا كوچك وتخم مرغ بزرگ نشود هشام خم شد ودستها وسر وپاهاى حضرت را بوسيد وعرض كرد : يا ابن رسول الله صلَّى الله عليه وآله ! آنچه فرمودى مرا بس است . پس به سوى منزلش برگشت . فردا ديصانى نزد أو آمد وگفت : اى هشام ! نزد تو آمدهام كه بر تو سلام كنم نه اينكه جواب پرسشم را بخواهم هشام بدو گفت : اگر آمده باشى براي جواب ، پاسخ آماده است . پس ديصانى از پيش هشام بيرون رفت وكسى به أو خبر داد كه هشام نزد امام صادق عليه السّلام رفته وجواب را ياد گرفته . ديصانى رفت تا بر در خانه امام صادق عليه السّلام آمد واذن خواست . به أو اذن دادند وچون داخل شد ونشست به حضرت عرض كرد : كه يا جعفر بن محمد مرا بر معبودم رهنمايى كن . حضرت صادق عليه السّلام فرمود : اسم تو چيست ؟ ديصانى از نزد حضرت بيرون آمد وأو را به اسمش خبر نداد . يارانش به أو گفتند كه : چرا حضرت را به اسمت خبر ندادى ؟ گفت : اگر مىگفتم كه اسمم عبد الله است مىفرمود : آن كيست كه تو بنده اويى ؟ به أو گفتند : به سويش برگرد وبگو تا تو را به معبودت راهنمايى كند واز نامت نپرسد . پس ديصانى به سوى حضرت برگشت وعرض كرد : اى جعفر ! مرا بر معبودم دلالت كن ونامم را مپرس حضرت به أو فرمود : بنشين ناگاه پسر كوچكى از خود را ديد كه تخمى در دستش بود وبا آن بازى مىكرد . حضرت صادق عليه السّلام فرمود : اى پسر ! اين تخم را به من بده . پسر آن تخم را به حضرت داد . حضرت فرمود : اى ديصانى ! اين حصارى است محكم وسرپوشيده كه پوست ضخيمى دارد وزير اين پوست ستبر ، پوستى است نازك وزير آن پوست نازك زرده اى است چون طلاى مايع وسفيده اى چون نقره گداخته اما با يك ديگر مخلوط نمىگردند واين تخم بر حال خودش هست وهيچ مصلحى از آن بيرون نيامده كه از صلاحش خبر دهد وهيچ مفسدى در آن داخل نشده كه از فسادش خبر آورد ، نمىدانى آيا براي نر آفريده شده يا براي مادة . مىشكافد همچون پر رنگارنگ طاوسان . آيا از براي اين تخم مدبرى مىبينى ؟ راوي گويد : ديصانى مدتي سر خويش را به زير انداخت سپس گفت : گواهى مىدهم كه خدايى جز خداى يكتا نيست يگانه است وشريك ندارد وهمانا محمد بنده ورسول اوست وتو امام وپيشوا وحجتي از جانب خدا بر خلقش ومن از آنچه در آن بودم پشيمان وتوبه كارم .